پر از آشفتگی ست لحظه هایم . گاهی پر می شود از ترس تنهایی. گاهی پر می شود از بودن میان گله گرگان که مدام تیزی دندان نشان می دهند .
دلم می خواهد خود را در آغوش بگیرم و دلداری دهم. موهایم. را نوازش کنم. بگویم حق تو در این زندگی ' بره بودن ' نیست . پس هوشیار باش . آگاهی اندکی از دغدغه هایت کم می کند . دلم می خواهد ضربه ای بر پشت خود بزنم. بگویم نترس تو ' من ' را داری . مثل کوه پشتت ایستاده ام . در عوض تو پاک باش و زلال و مثل رود جاری . به گوشه ی امن خیال پناه بردن چاره کار نیست .
از گرگ بترسی بدون شک حمله می کند. پس جسور باش . تو "من " را داری . من را تنهای تنها .